تبليغاتX
آخرین دوران رنج - لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
 

لاله عاشق

 

انکحتُ... عشق را و تمام بهار را !
 زوّجتُ... سیب را و درخت انار را !

متّعتُ... خوشه‌خوشه رطب‌های تازه را
گیلاس‌های آتشی آب‌دار را !

هذا موکّلی...: غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفته‌ای به وکالت سه‌تار را !

یک جلد... آیه ‌آیة قرآن! تو سوره‌ای!
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را !

یک آینه... به گردن من هست... دست توست،
دستی که پاک می‌کند از آن غبار را
 
یک جفت شمع‌دان...؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بردریده پرده شب‌های تار را !

مهریّه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را !

ده شرطِ ضمنِ... ده؟! ... نه! بگویید صد! ... هزار!
با بوسه مُهر می‌کنم آن صدهزار را !

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه‌وار را !

سیامک بهرامپرور

پ.ن

یک شعر عاشقانه زیبا ...مدت ها بود چنین غزل شوق آوری نخونده بودم .

+ نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه 12 شهریور1388 و ساعت 1:9 |